...خوب بودن کافیست
«از خانواده من چهار نفر را کشتند. چند تا از دوستانم کشته شدند. حداقل یک نفر از اعضای خانواده هرکدام از دوستانم کشته شدند. زمان پرواز، به هرکس برای خداحافظی زنگ میزدم، خودش یا خانوادهاش خاکسپاری بود. هر ایرانی را که میشناسم عزیزی را از دست داده.»
اینها را زنی ۲۳ ساله میگوید. زنی که شبهای کشتار معترضان، تهران و فردیس کرج را زندگی کرده. زنی از نسل زد که هم در اعتراضات آبان ۹۸ حضور داشت، هم جنبش ژینا و هم حالا که قرار بود «نبرد آخر» باشد. اما چشماناش جنازه دید و رد خون بر زمین و دیوارهای شهر.
هویت او نزد ایرانوایر محفوظ است. روایتاش اما، هولناکیای را به تصویر میکشد که نه فقط از آن دو شب کشتار، بلکه رنج مداوم زندگی انسانهایی است که به گفته او «رفتند تا بمیرند بلکه چیزی تغییر کند.»
***
«از ایران خارج شدم و کامنتها را زیر عکس جنازهها در کهریزک دیدم که نوشتهاند “ننویسید روحیهها خراب میشود.” بحث روحیه نیست این عکسها. بحث چیزی برای از دست دادن نداشتن است. اعتراضات هیچ شباهتی به ۱۴۰۱ نداشت، بلکه بیشترین شباهت را به ۱۳۹۸ داشت. مردم دیگر چیزی برای از دست دادن ندارند. دوستم میگفت میخواست نواربهداشتی بخرد اما کارتش عدم موجودی زد. وقتی پول نواربهداشتی نداری، چی برای از دست دادن داری؟»
و ادامه میدهد: «من از خیلیها شنیدم که “میروم بیرون شاید تیر بخورم و یک چیزی درست شود.” یکی دیگر از دوستانم که از ترس حاضر نیست سوار مترو و اتوبوس شود میگفت که “الان تیر بخورم و بمیرم، ارزانتر از خودکشی درمیآيد.”»
به چند روز پیش از کشتار معترضان در شبهای پنجشنبه ۱۸دی و جمعه ۱۹دی برویم.
یک هفته پیش از اعتراضات و اعتصاب بازار، او در تهران است؛ انگار که زیرلب صدای نارضایتی زمزمه میشد. آب بعضی روزها ۴ساعت و بعضی روزهای دیگر ۸ساعت قطع است. منطقهای مثل «نارمک» گاهی شبها اصلا آب ندارد. تخممرغ و نان در مغازه یک میلیون تومان میشود. حتی مغازهدار هم رویش را ندارد که از تو پول بگیرد. و زمزمههایی که «پس تا کی؟»
روز اول اعتصاب بازار تهران تا روز اول اعتراضات: «اعتصاب بازار تهران که شروع شد، همه زیر لب میگفتند چه عجب یک صدایی بلند شد. دو روز اول که فقط اعتصاب بود هم همین حس را داشتیم و هم همزمان بدبین بودیم که نکند بعد از دو روز همه برگردند به خانههایشان. اما وقتی عکس پسری که جلوی یگان نشسته درآمد، انگار حس بدبینی رفت و همهچیز برایمان جدی شد.»
تا قبل از سیزدهمین روز اعتراضات یعنی همان پنجشنبه ۱۸دی، بعضی مناطق مرکز شهر و سمت بازار شلوغ بود و در مناطق دیگر، روال عادی زندگی ادامه داشت. اما از پنجشنبه، همه چیز در بازه زمانی اندک، تغییر کرد.
از صبح پنجشنبه انگار همه آماده بودند. نه در حمایت از شاهزاده رضا پهلوی، بلکه در مخالفت با جمهوری اسلامی: «حتی کسانیکه با پهلوی مخالف بودند هم میگفتند الان مهم این است که فقط اینها بروند. میرفتیم مغازه خرید کنیم، طرف میگفت شب در خیابان میبینمتان. انگار یک توافق جمعی بود که قرار است شب همه بیرون برویم.»
و شب خیلیها بیرون آمدند: «حال عجیبی بود. از ساعت هفتونیم همه چشممان به ساعت بود. ساعت ۸:۰۲ دقیقه یک نفر شعار داد. ناگهان همه پنجرهها باز شد و مردم شعار دادند. کمکم همه لباس پوشیدیم و بیرون رفتیم. جمعیت زیاد و باشکوه بود. من نزدیک سعادتآباد بودم. دوستانم در نارمک و خانوادهام در فردیس کرج. باورنکردنی بود.»
میگوید که معترضان از اعتراضات ۱۴۰۱ تجربه داشتند. دیگر همه اعضای خانواده با هم به خیابان نمیرفتند. از خانوادهای پنج نفره، سه نفر به خیابان میرفتند و دو نفر بالای پشتبام. تا ساعت ۱۱شب هنوز تماسها برقرار بود: «آنهایی که بالای ساختمانها بودند، حرکت نیروهای یگان را رصد میکردند و به آنها که در خیابان بودند، خبر میدادند. شب اول فراخوان مردم کنترل نسبی را داشتند. یگان میآمد اما از قبل خیابانها را با بلوک و سنگ مسدود کرده بودیم. سطلهای زباله وسط خیابان بود یا به آتش کشیده شده بود تا راهشان سد شود.»
به روایت او، چنان جمعیتی در خیابان بود که در بلوارها جا برای خود مردم هم نبود و خیلیها روی جدولها یا چمنها راه میرفتند. انگار مردم از تیر هوایی هم نمیترسیدند. پراکنده میشدند اما دوباره همدیگر را پیدا میکردند.
جمعه جمعیت در مناطقی کمتر شده بود، چون «خیلی کشتند» و البته در مناطقی درگیری شدید بود. مثل «نارمک» که جمعیت به سمت کلانتری رفتند و از بالای کلانتری به آنها آنقدر شلیک شد که میگوید: «ردیفی میزدند. فاصله شلیکها زیاد نبود. مثل رگبار بود.»
بر تعداد نیروهای یگان ویژه و سرکوبگر در شامگاه جمعه افزوده شده بود: «ما بالای پشتبام ماندیم. سمت سعادتآباد. نیروهای موتورسوار یگان را از بالا دیدیم که میآمدند، قبل از خیابان اصلی در کوچهها لباسشان را در میآوردند، ماسک پزشکی میزدند، کاپشن میپوشیدند، کلاه میگذارند و لای جمعیت میرفتند.»
مثل شب اول وقتی که خودش در جمعیت بود و ناگهان چهار نفر در هماهنگی با هم سعی داشتند که هم مسیرها را تغییر دهند و هم شعارها را: «چهار نفر را دیدیم که در وسط جمعیت با هم هماهنگ بودند. مثلا مسیر جمعیت را تغییر میدادند. وقتی دو بار میگفتیم “مرگ بر خامنهای” یکی از همان چهار نفر میگفت “جاوید شاه” و وقتی چند بار این قضیه تکرار شد، به هم نشانه دادیم که اینها قابل اعتماد نیستند. پراکنده شدیم. شک کرده بودیم که مامور لباس شخصی باشند.»
ساعت ۳صبح شنبه ۲۰دی، از سوی پلیس به شمارههای تلفن همراه پیامکی ارسال میشود با این مضمون که «گروهکهای تروریستی و صهیونیستی اغتشاش میکنند و کشتهسازی میکنند. مراقب کودکان و نوجوانهای خود باشید» و همین میشود سناریویی که تا امروز ادامه دارد: «کلی از مامورهای خودشان وسط جمعیت هستند. آنها هم که کشته شوند، آخرش میگویند کار “تروریستها” بوده.»
فیلمهای دوربین دوستش را که در اعتراضات نارمک حضور داشت، دیده است. میگوید چند ثانیه فیلم گرفته بود و وقتی دوربین میچرخید، فقط جنازه میدیدی: «در حالی که نیروهای خودشان هم بین مردم بودند، کلاش گرفته بودند و فقط تیر میزدند.»
هرچند که انگار جمهوری اسلامی پیش از کشتار، خودش را آماده کرده بود: «یادم هست که همان پنجشنبه ۱۸دی که اینترنت هنوز وصل بود، در اپلیکیشن “شاد” مدارس، نوشته بودند: “سیزدهمین روز جنگ با اسراییل.” خودشان ناگهان به “جنگ” تبدیلش کردند.»
«با داداشم در فردیس کرج بودیم. یک آقایی تیر خورده بود. از زخم تیر خون میریخت. دستاش را گذاشت روی کرکره مغازه که پایین بود. دستاش کشیده شد و رد خون روی کرکره ماند. فردای آن صحنه، رفتیم جلوی همان مغازه، هنوز رد خون بود. رد خونها را پاک نمیکردند. در فردیس کرج جنازهای را دیدم که تا ساعتها وسط میدان بود و هیچکس سراغاش نمیرفت.»
و حالا که از آن همهمه پر خون خارج شده، با خودش به این فکر میکند که برادر نوجواناش چه صحنههایی را دیده است. میگوید: «ما هنوز داغیم. هنوز نفهمیدیم که چی شده.»
تا شامگاه شنبه ۲۰دی، یعنی سومین روز فراخوان، او هم در خیابان بود. اما از شب چهارم، انگار که حکومت نظامی شده باشد. او و خیلیهای دیگر از خانه خارج نشدند: «بدون آنکه نگاه کنند کی به کیست، فقط میزدند. اصلا فضایی وجود نداشت که خبری شود. بیرون که بودی تیر میزدند. با اسلحه جنگی در خیابان حضور دارند.»
به تازگی چندین عکس از تیربار بر خودرو در تهران منتشر شده است. پیشتر هم راویان دیگر گفته بودند که در خیابانهای تهران و اصفهان، سرکوبگران جمهوری اسلامی در مقابله با معترضان تیربار آورده بودند.
یکشنبه شد و شهر امنیتی: «قبل از فراخوان خیلی یگان بیرون بود اما بیشتر سلاحشان پینتبال بود. ساچمه هم میزدند. نیروهایشان هم بیشتر جوان بودند. ولی بعد از فراخوان همهشان اسلحه به دست داشتند. یکشنبه تا قبل از ساعت ۲بعدازظهر در خیابان یگان نمیدیدی. فوقش دو سه تا ماشین. اما مغازهها اکثرا بسته بود. داروخونه باز بود. سوپری و نانوایی باز بود ولی مغازههایی مثل لباسفروشی و لوازم آرایشی بسته بودند.»
از ساعت ۲ بعدازظهر اما هرچه به تاریکی هوا نزدیکتر میشد، بر تعداد یگان ویژه هم افزوده میشد. فردیس یک خیابان اصلی با پنج فلکه دارد. از فلکه پنجم، دو راه اصلی ورودی به این منطقه با یگان ویژه بسته بود. از ساعت ۳ – ۴ عصر هم فلکه پنجم را میبستند. فلکه دوم مسجد دارد، نیروهای یگان هم بیشتر هستند: «اصلا اجازه نمیدادند که بیرون باشی.»
و انگار که حکومت نظامی برقرار شده باشد.
سمت نارمک تهران اما «دوستانم میگفتند اصلا برایشان مهم نیست که چرا در خیابان هستی. یا تیر میزنند یا تا میخوری کتک میزنند و بعد میاندازند در ماشین و میبرند.»
چندین دوست دارد که آنها در کرج و مشهد، کادر درمان هستند. دوستی که در کرج مشغول فعالیت است، برایش تعریف کرده بود که «جمعه یک نفر را آوردند که پنجشنبه تیر خورده بود. وقتی به بیمارستان رسیدند، تمام کرده بود. جسدش رسید. کادر درمان آن شب پیکر را نگه داشت بلکه خانوادهای به دنبال جسد بیایند. هیچکس نیامد، فردا که ناچار شدند به نعشکش زنگ بزنند، آن مرد تصاویری را به دوستم نشان داد که عین تصاویر کهریزک بود.»
دوست دیگرش که او هم از کادر درمان مشهد است، روایت میکند: «نیروهای امنیتی برای بردن مجروحان آمده بودند. مقاومت کردیم و گفتیم اجازه نمیدهیم آنها را بازداشت کنید. همراهان مجروحان را با خودشان بردند.»
و انگار ناگهان به آبان ۹۸ برمیگردد: «جلوی چشمم به یکی تیر زدند. فرض کنید اندازه یک کوچه فاصله داشتیم. آن مرد روی زمین افتاد، یک کم لرزید و دیگر تکان نخورد. دو سال طول کشید تا بپذیرم جان دادن یک انسانی که تیر خورده را روی زمین دیدهام.»
و زیر لب ادامه میدهد: «کاش روزی برسد که بدون رنج، از هم بدمان بیاید.»
به نظرش اینبار مردم از ساچمه و تیر شگفتزده نشدند: «۱۴۰۱ وقتی یکی ساچمه میخورد سریع به بیمارستان میآمد، گاهی گریه میکرد. اینبار مجروحان یک روز بعد بیمارستان میرفتند و به راحتی میگفتند آره تیر زدند.»
و ادامه میدهد که انگار «بازی» تکراری شده: «ما میرویم توی خیابان، تو تیر میزنی، ما میمیریم. اینبار تعجب از این بود که چرا زودتر اینترنت را قطع نکرد. چرا نقشاش را بازی نکرد؟ اینبار هیچکس را ندیدم که از کشتهها تعجب کند. از تیر خوردن. از این وقاحت.»
شاید حالا که این گزارش منتشر میشود، دیگر کسی امیدی به کمکهای خارجی نداشته باشد. شاید هم هنوز گروهی منتظرند که بلکه از آسمان، نجاتدهندهای بیاید و کابوس جمهوری اسلامی را پایانی بخشد. «انقلاب» یا هر «جنبش انقلابی» دگرگونی میآفریند، مثل رنج که کارد را به استخوان میرساند.
کارد به استخوان مردمی رسید که برق و آب ندارند، نان و دارو ندارند، آزادی و حقوق بدیهی ندارند و حالا حکومت نظامی بر سرشان هوار شده است با هزاران داغ بیفرجام.
او هم مثل بسیاری دیگر، زمانی آخرین راه را هم کمک خارجی نمیدید. اما چشماناش خون زیاد دید: «زمان جنگ ۱۲روزه، واقعا مخالف کمک خارجی بودم. میگفتم اینها قرار نیست آزادی بیاورند. من نمیتوانم آدمی را بپذیرم که آن طرف بچه میکشد، این طرف آبجو را مجانی میکند. این دفعه اما دیگر انگار راهی نیست. وقتی خبر «مادورو» را شنیدم و واکنشهای متفاوت ونزوئلاییها و آمریکاییها را در کامنتهای نیویورکتایمز خواندم، با خودم گفتم حکومتهای دیکتاتوری مردم را به جایی میرسانند که هیچی بدتر از ماندن آنها نیست.»
و ادامه میدهد: «اگر جمهوری اسلامی بماند، ترسناک است. در ۱۴۰۱ دستکم سنگرهایی فتح شد و سبک زندگی تغییر کرد. اینبار اگر به جایی نرسیم فقط پس میرویم. اینبار اگر آمریکا کاری نکند، جمهوری اسلامی این توانایی را دارد که همان موشکها را به مردم بزند. اگر الان مسلسل آورده، پس تانک و موشک و بمب هم میآورد. اگر به من بگویند شمار کشتهها به ۴۰هزار نفر رسیده، باور میکنم. بعضیها میگفتند که اگر ۹۰میلیون به خیابان برویم، همه را که نمیتواند بکشد، ولی چرا، اینها ۹۰ میلیون گلوله برای ما دارند… خون بر شمشیر پیروز نمیشود.»
آخرین خط این روایت را که نوشتم، یکی از دوستان پیام داد: «من امروز بعد از کلی تاخیر پرواز بالاخره رسیدم. وضعیت کشتارها و جنایت در ایران از این چیزی که میگویند بدتر است.»