تازگی پیکرها در تقابل با دروغ سردخانه‌ها

10101010
Picture of محمد یراحی
محمد یراحی

...خوب بودن کافیست

اعدام‌های پنهانی و مرگ‌های فراقضایی؛ نشانه‌های فاز تازه‌ای از سرکوب

انتشار گزارش‌هایی از اعدام‌های مخفیانه و مرگ‌های فراقضایی در روزهای اخیر، همراه با مشاهدات یکی از غسالان شاغل در یکی از آرامستان‌های استان تهران، نشانه‌هایی نگران‌کننده از تغییر فاز سرکوب در جمهوری اسلامی را آشکار می‌کند؛ گذار از «مدیریت سرکوب» به «انتقام سیستماتیک» و تبدیل بازداشتگاه‌ها از ابزار کنترل به میدان حذف.

شواهد و روایت‌های پراکنده‌ای که به‌سختی از سد سانسور و فیلترینگ عبور کرده و به رسانه‌ها می‌رسند، نشان می‌دهند که روند کشتار شهروندان در ایران ممکن است به اشکال مختلف همچنان ادامه داشته باشد.

یکی از تکان‌دهنده‌ترین این روایت‌ها که به‌تازگی به رسانه‌ها رسیده، گزارشی از یک روزنامه‌نگار داخل ایران است که از گفت‌وگوی خود با یک غسال شاغل در یکی از آرامستان‌های استان تهران خبر داده است.

این دیدار در روز سه‌شنبه هفتم بهمن‌ماه انجام شده؛ فردی که برخلاف عادت حرفه‌ای مواجهه روزانه با مرگ، این‌بار «درهم‌شکسته و بغض‌دار» توصیف شده است.

اما اهمیت این روایت صرفاً در بار عاطفی آن نیست، بلکه در تضاد بنیادینی است میان آنچه تجربه و مشاهده‌ عینیِ اهل غسل از تازگی مرگ تشخیص می‌دهد و آنچه در روایت رسمی حکومت به خانواده‌ها و افکار عمومی گفته می‌شود.


روایت پیکرهای خاموش از مرگ

کارکنان پزشکی قانونی و غسالان که به‌صورت حرفه‌ای با پیکر بی‌جان انسان‌ها سروکار دارند، پس از سال‌ها کار، نوعی شناخت تجربی انباشته به‌دست می‌آورند؛ شناختی که در بسیاری موارد آنان را از ابزارهای آزمایشگاهی بی‌نیاز می‌کند.

آن‌ها می‌توانند با مشاهده تغییرات ظاهری، نشانه‌های تجزیه، وضعیت بافت‌ها و دیگر علائم گذر زمان، با دقت بالایی تشخیص دهند چه مدت از مرگ یک فرد گذشته است.

این تجربه‌ انباشته گاه به آزمونی برای واقعیت تبدیل می‌شود؛ جایی که روایت‌های اداریِ دستکاری‌شده نمی‌توانند از فیلتر مشاهده‌ عینی عبور کنند.

بر اساس این گزارش، این غسال هشدار داده است که تا روزهای منتهی به هشتم بهمن‌ماه، پیکرهایی به آن‌ها تحویل داده شده که علائمشان با ادعای رسمی مبنی بر گذشت چند هفته از مرگ، هم‌خوانی نداشته است.

او در بخشی از روایت خود می‌گوید:

«ما سال‌هاست همه جور جنازه دیده‌ایم… تصادفی، سکته‌ای… مشخصاتشان فرق می‌کند. امروز جنازه‌ای آوردند که معلوم است حتی دو روز هم از کشته‌شدنش نگذشته. اما می‌گویند ۱۵ روز در سردخانه بوده چون ناشناس بوده. آقا ما می‌فهمیم… معلوم است تازه به این بچه شلیک کرده‌اند و کشته‌اند و با بی‌شرمی می‌گویند ۱۵ روز در سردخانه مانده بوده.»


بن‌بست ماشین انکار

حتی اگر یک روایت به‌تنهایی برای اثبات یک الگوی سراسری کافی نباشد، کارکرد مهمی دارد: نشان دادن بن‌بست ماشین انکار.

دستگاه سرکوب می‌کوشد حقیقت کشتار را در لایه‌های بوروکراتیک پنهان کند:

گزارش‌های غیرشفاف، صورت‌جلسه‌ها، نامه‌های دستکاری‌شده پزشکی قانونی یا روایت‌های تکراری از «ناشناس بودن» پیکرها.

اما زمان مرگ، از پیکر بیرون می‌زند و روایت رسمی را به چالش می‌کشد.

پیکری که نشانه‌های مرگ تازه را حمل می‌کند، بنیان تقویم‌سازی امنیتی را فرو می‌پاشد؛ تقویمی که می‌کوشد زمان مرگ را عقب ببرد و آن را از میدان سرکوب جدا کند.

اما مسئله فقط یک جنازه یا یک آرامستان نیست؛ مسئله منطق یک مرحله تازه از سرکوب است.


از بازدارندگی تا حذف

در مرحله نخست سرکوب، هدف ایجاد ترس برای مهار خیابان است.

اما هنگامی که حکومت به این نتیجه برسد که ترس معمول دیگر کارایی ندارد، سرکوب از «کنترل» به سمت «حذف» تغییر جهت می‌دهد.

بازداشتگاه از محل نگهداری به محل پایان دادن تبدیل می‌شود؛ نه لزوماً با حکم قضایی، بلکه با خروجی مرگ.

در همین چارچوب، گزارش‌های حقوق بشری اخیر نیز قابل تفسیر است.

بر اساس اعلام سازمان حقوق بشر ایران، گزارش‌هایی دریافت شده که نشان می‌دهد برخی معترضان مجروح در بازداشت یا با تیر خلاص کشته شده‌اند یا عمداً از دریافت خدمات درمانی محروم مانده و جان باخته‌اند.

همچنین گزارش‌هایی «معتبر اما تأییدنشده» درباره اعدام‌های مخفیانه شماری از بازداشت‌شدگان منتشر شده است.

در اینجا تحلیل از سطح خشونت فراتر می‌رود و به پیام خشونت می‌رسد:

تبدیل سرکوب به انتقام سیستماتیک.


مرگ به مثابه سیاست

پیام ضمنی چنین رفتاری روشن است:

حکومت از مرحله بازدارندگی عبور کرده است.

در این مرحله، زنده ماندن معترض خود به‌معنای شکست تلقی می‌شود.

وقتی کنترل اجتماعی فرو می‌ریزد، حذف فیزیکی به ابزار جبران تبدیل می‌شود و هزینه مقاومت باید به مرز «نیستی مطلق» نزدیک شود.

نمونه‌هایی که رسانه‌ای شده‌اند این الگو را عیان‌تر می‌کنند؛ از جمله پرونده محمدامین عقیلی‌زاده، نوجوان بازداشت‌شده در فولادشهر اصفهان، که در حالی‌که خانواده‌اش در تلاش برای تأمین وثیقه بودند، پیکرش با آثار اصابت گلوله به سر تحویل داده شد.


کشتار در بازداشتگاه

کشتار در بازداشتگاه — حتی همزمان با وعده آزادی — نشانه یک خطای موردی نیست، بلکه نشان‌دهنده یک الگوی رفتاری است.

الگویی برای زمان خریدن و حذف فیزیکی بدون هزینه سیاسی.

خانواده‌ها را در راهروهای دادسرا فرسوده می‌کنند و همزمان حذف را پیش می‌برند؛ سازوکاری که هم حذف را محقق می‌کند و هم جامعه را به پذیرش ناپدیدسازی قهری عادت می‌دهد.

در نمونه‌ای دیگر، جواد ملاوردی که در اعتراضات ۱۹ دی در کرج مجروح شده بود، پس از بازداشت به زندان منتقل شد و سپس پیکرش به خانواده تحویل داده شد.

این گسست میان روایت رسمی و واقعیت مرگ، همان شکافی است که در روایت غسال نیز دیده می‌شود.


هشدارهای بین‌المللی

در سطح بین‌المللی نیز هشدارهایی درباره استفاده ابزاری از اعدام مطرح شده است.

گزارشگر ویژه حقوق بشر سازمان ملل در امور ایران اعلام کرده که نشانه‌هایی از تبدیل مجازات اعدام به ابزار ایجاد رعب در جامعه مشاهده می‌شود.

در داخل نیز برخی چهره‌های حکومتی خواستار اعدام گروهی بازداشت‌شدگان شده‌اند — هم‌پوشانی نگران‌کننده‌ای میان گفتار رسمی و الگوهای میدانی.


حقیقتی که از تاریکی بیرون می‌زند

در نهایت، اگر این روایت‌ها یک نقطه مشترک داشته باشند، آن «بدن» است.

بدن‌هایی که زمان را بر خود حمل می‌کنند.

بدن‌هایی که دروغ را افشا می‌کنند.

در تاریک‌ترین لایه‌های پنهان‌کاری، واقعیت راه خود را پیدا می‌کند —

گاهی نه با سند رسمی، بلکه با پیکرهایی که رد تازگی مرگ را بر خود دارند.

و همین نشانه‌ها کافی است تا روایت رسمی فروبریزد.

Facebook
Twitter
WhatsApp
Telegram
Email
Print

دیدگاهتان را بنویسید